تجارتِ مصلحت در بازارِ دانایی

استاد دانشگاه، بعنوان عضوی از طبقۀ نخبه، واجد نوعی «مسئولیت اجتماعی مضاعف» است؛ مسئولیتی که فراتر از تدریسِ واحد درسی و چاپ مقاله در مجلاتِ کمخواننده تعریف میشود. با این حال، آنچه امروز شاهد آنیم، فاصلهای عمیق و ژرف است که میان این تعریف آرمانی و واقعیت عینی وجود دارد.
در میانۀ بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که کشور با آنها دستبهگریبان است، سکوت این قشر ـ با همۀ تنوع در گرایشهای سیاسیشان ـ معنادار و تأملبرانگیز است؛ آنان که میبایست وجدان بیدار جامعه و مشاوران بیلکنتِ دولتمردان باشند، ترجیح میدهند در برج عاج بنشینند و تنها به فهرست انتشارات خود بیفزایند، در حالیکه در شناخت دردهای جامعه و یافتن راهحلی برای برونرفت از چالشها و بحرانهای بی مهلت سهم اندکی دارند.
این دانشگاه که روزگاری قرار بود فانوسی برای آگاهی بخشی، صیانت و نگاهبانی از وطن در پیچ و خم های طولانیِ تاریخ باشد، امروز بیش از آنکه روشنیبخش باشد، به انباری میماند: انباشته از کاغذ، فرم، پرونده و حافظههایی که خوب میدانند، اما جرأت ندارند به یاد بیاورند؛ زیرا که «امن ماندن» مهمتر از «مؤثر بودن» است.
در این دانشگاه، استاد اغلب فردی است با صدایی آهسته، نگاهی محتاط و قامتی که هر روز کمی بیشتر خم میشود؛ نه از بار دانش، که از وزن مصلحت. او مدعی است همهچیز را میداند و همهچیز را تحلیل میکند؛ اما همهچیز را به «زمان مناسب» حواله میدهد؛ زمانی که هرگز فرا نمیرسد.
در بزنگاهها، وقتی جامعه دهان باز میکند و سؤال میپرسد، دانشگاه گلویش را صاف میکند و بجای ارائه تحلیلهای عمیق و راهکارهای عملی به حاکمیت، آوازِ سکوت میخواند. سکوتی آراسته، آکادمیک، با پانویسهای فراوان. سکوتی که خودش را «عقلانیت» مینامد، اما بوی ترس میدهد. ترسی که با واژههایی چون «پیچیدگی شرایط» و «لزوم پرهیز از هیجان» بَزَک شده است.
این دانایانِ بیقرار و ایستادگانِ بیموضع، فرزندان احتیاطاند. نه آنقدر جسور که خطر کنند، نه آنقدر ساده که نفهمند. خوب میدانند کجا باید ایستاد، اما همیشه چند قدم عقبتر میایستند؛ جایی امن، جایی که تیر نرسد، جایی که تاریخ نتواند بعداً یقهشان را بگیرد.دردناکتر آنکه این محافظهکاری اغلب با نوعی خودبزرگبینی معرفتی همراه است. فاصلهگرفتن از مردم، بیاعتمادی به کنش جمعی و نگاه از بالا به جامعه، ترکیبی ساخته که نتیجهاش انزوای دانشگاه و گم شدن مرجعیت آن در تحولات واقعی کشور است. کنایه آنجاست که همین صداهای لرزان، وقتی پای رتبه، پایه و امتیاز به میان میآید، ناگهان رسا میشوند. انگار شجاعت، خصلتی فصلی است که فقط در فصل فیش حقوقی زادآوری میکند. آنجا عدالت زنده میشود، اخلاق بیدار و زبان تیز؛ اما فقط تا جایی که خطری از جنس «معنا» در کار نباشد.
دانشگاه ایرانی، سالهاست به پناهگاه آدمهای بیطرف تبدیل شده است؛ بیطرف نه به معنای مستقل، بلکه به معنای بیموضع. استادی که در کلاس درس با شور و حرارت از عدالت، آزادگی، کرامت انسان و میهن پرستی سخن میگوید، از نقد قدرت، از مسئولیت روشنفکر؛ اما همین که کلاس تمام میشود، آزادی و عدالت را روی تخته پاک میکند و نقد را در کیف میگذارد و مسئولیت را به آیندگان واگذار میکند.
اینجا روشنفکری اغلب به ژست فروکاسته می شود؛ به جملههای خوشساخت، نقلقولهای اَمن و کنایههایی که آنقدر مبهماند که هیچکس را نمیرنجانند. گویی سنت پرسشگری در مسیر بوروکراسی، عقیم شده است؛ زیرا ترجیح بسیاری آن است که بمانند، مقامی بیابند و امتیازی بستانند. ازاینرو، معضل امروزِ دانشگاه را میتوان در «غلبۀ یک الگو» خلاصه کرد؛ الگویی که در آن عقلانیت ابزاری و مصلحتسنجی سودمحور بر آزادمنشی و التزام اجتماعیِ استاد سایه افکنده است.
فقدان شجاعت مدنی، در این معنا، ناسزا نیست؛ تشخیص است. تشخیص وضعیتی که در آن دانایی از جسارت جدا شده، اخلاق از هزینه و نخبگی از تعهد. وضعیتی که در آن استاد، همهچیز را میفهمد، اما ترجیح میدهد نفهمد و عالِم بی عمل، تماشاگری فرهیخته، بیش نیست.
تاریخ اما با تماشاچیان مهربان نیست. آنها را نه محکوم میکند، نه میسُتاید؛ فقط نادیده میگیرد و شاید تلخترین سرنوشت برای جماعتی که میخواست مرجع باشد، همین نادیده گرفتهشدن باشد.
پ.ن. یادداشت حاضر نقدی است بر بخشی از جامعه دانشگاهی فارغ از گرایش های سیاسی که از مسئولیت اجتماعی و مرجعیت خود شانه خالی میکنند و قصد تعمیم به همۀ اساتید را ندارد.



