سیاسی

چرا تورم و قیمت دلار روان کودکان را تخریب می‌کند؟

کودکی قرار بود زمان تعلیق باشد؛ فاصله‌ای امن میان تولد و ورود به جهان مسئولیت‌ها. اما در جوامعی که بحران به وضعیت دائمی بدل می‌شود، کودکی کوتاه می‌شود، فشرده می‌شود و گاه ناتمام می‌ماند. ایران امروز، با تورم افسارگسیخته، فرسایش اقتصادی، تحریم‌های مزمن، اعتراضات اجتماعی و سایه تهدیدهای نظامی، فضایی ساخته است که در آن کودک ناخواسته به تماشاگر دائمی اضطراب بزرگسالان بدل می‌شود؛ تماشاگری که نه حق انتخاب دارد و نه ابزار فهم. کودکان الزاماً «نمی‌فهمند» دلار چیست، اما به‌خوبی حس می‌کنند که دلار ترسناک است. آنچه روان کودک را شکل می‌دهد، اعداد و مفاهیم اقتصادی نیست، بلکه هیجانی است که این مفاهیم با خود حمل می‌کنند. لحن نگران والدین، سکوت‌های سنگین پس از شنیدن قیمت‌ها، دعواهای پنهان بر سر هزینه‌ها، و تکرار جمله‌هایی مانند «نمی‌رسه»، «دیگه نمی‌تونیم» یا «بذار ببینیم چی میشه»، به تدریج به بافت عاطفی خانه نفوذ می‌کند.

در چنین فضایی، کودک یاد می‌گیرد جهان جایی ناپایدار است؛ جایی که خواستن خطرناک است و آینده قابل اتکا نیست. این تجربه، بنیان‌های «امنیت روانی» را که یکی از نخستین نیازهای رشدی کودک است تضعیف می‌کند. نتیجه، کودکانی است که پیش از موعد محتاط می‌شوند، احساس گناه بابت نیازهای طبیعی خود پیدا می‌کنند و گاه حتی شادی را امری پرهزینه می‌دانند. هم‌زمان با فشار اقتصادی، کودک ایرانی در معرض حجم عظیمی از تصاویر و روایت‌های اجتماعی قرار دارد: اعتراض، درگیری، سرکوب، بازداشت، و در سطحی کلان‌تر، تهدید جنگ و حمله نظامی. کودک نه‌تنها این وقایع را می‌بیند، بلکه اضطراب ناشی از آن را از بزرگسالان پیرامونش جذب می‌کند. او معنای سیاسی رویدادها را نمی‌فهمد، اما پیام عاطفی را به‌وضوح دریافت می‌کند: «خطر نزدیک است.» از منظر روان‌شناسی، این وضعیت نوعی «فشار مزمن نامرئی» ایجاد می‌کند. نه یک حادثه واحد، بلکه تداوم ترس، که می‌تواند به اضطراب پایدار، اختلال خواب، کابوس، گوش‌به‌زنگی دائمی و حتی بی‌حسی هیجانی منجر شود. کودکانی که مدام با اخبار ناامن‌کننده زندگی می‌کنند، اغلب جهان را مکانی تهدیدآمیز می‌بینند؛ جایی که هر لحظه ممکن است همه‌چیز فرو بپاشد. در ادبیات حقوق کودک، حق برخورداری از آرامش روانی، رشد متوازن و دسترسی به اطلاعات متناسب با سن، حقوقی بنیادین‌اند. اما در جامعه‌ای بحران‌زده، این حقوق نه با تصمیمی آگاهانه، بلکه به‌واسطه شرایط ساختاری نقض می‌شوند. کودک به‌طور سیستماتیک در معرض اطلاعاتی قرار می‌گیرد که برای روان او زود، سنگین و آسیب‌زاست. این وضعیت را می‌توان نوعی «سلب خاموش حق کودکی» دانست؛ سلبی که نه با زور مستقیم، بلکه از طریق انباشت اضطراب، ناامنی و بی‌ثباتی رخ می‌دهد. کودک قربانی تصمیماتی می‌شود که در سطح کلان گرفته شده‌اند، بی‌آنکه صدای او شنیده شود یا پیامدهای روانی آن برایش در نظر گرفته شود.

پیامدهای چنین زیستی، اغلب در سال‌های کودکی به‌طور کامل نمایان نمی‌شود. اثرات واقعی در بزرگسالی سر برمی‌آورند: بزرگسالانی با اضطراب مزمن، ترس شدید از فقر، ناتوانی در برنامه‌ریزی بلندمدت، بی‌اعتمادی اجتماعی و گاه ناتوانی در امید بستن. نسلی که از کودکی آموخته «همه‌چیز موقت و شکننده است»، در بزرگسالی نیز به سختی به آینده اعتماد می‌کند. این فقط یک مسئله فردی نیست؛ مسئله‌ای اجتماعی و تمدنی است. جامعه‌ای که کودکانش زودتر از موعد بار بحران را به دوش می‌کشند، در واقع سرمایه روانی خود را پیش‌خور می‌کند. خلاقیت، جسارت، همدلی و امید که ستون‌های هر جامعه زنده‌اند در چنین شرایطی تحلیل می‌روند. هرچند خانواده نخستین سپر روانی کودک است، اما نمی‌توان تمام بار این بحران را بر دوش والدین گذاشت. رسانه‌ها، نظام آموزشی و سیاست‌گذاران نقشی تعیین‌کننده دارند. نحوه بازنمایی بحران، زبان اخبار، نبود سیاست‌های حمایتی روانی، و بی‌توجهی به اثرات بلندمدت تصمیمات اقتصادی و سیاسی بر کودکان، همگی در شکل‌گیری این وضعیت دخیل‌اند. حفاظت از روان کودک به معنای پنهان‌کاری یا انکار واقعیت نیست؛ بلکه به معنای ترجمه واقعیت به زبانی انسانی، محدود کردن خشونت نمادین، و بازگرداندن حداقلی از پیش‌بینی‌پذیری به زندگی کودک است. کودکان حق دارند آینده را نه به‌عنوان تهدید، بلکه به‌عنوان امکان تجربه کنند.

* حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بین‌الملل کودکان

منبع

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا